تبليغاتX
عاشقی به ما نیومد

عاشقی به ما نیومد

تارا  تو مٌردی

اینو نوشتم که خودم هم باورم بشه  که تارا مرد

آخه من فکر می کردم تارا اگه هم بمیره تو یاد یکی

زندس. اینم واسه تارا کافیه ولی خیال تارا خام بود

علت مرگ تارا هم نا معلوم

گناهشم انقدر کوچیکه  که اگه با کسی در میون بزاره بهش بخندند

دوستای گلم من یه مدت نا معلومی نمیام

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت19:55توسط ندا | |

 

كاش وقتي زندگي فرصت دهد                    گاهي از پروانه ها يادي كنيم


كاش بخشي از زمان خويش را                    وقف قسمت كردن شادي كنيم

كاش وقتي آسمان باراني است                   از زلال چشم هايش تر شويم


وقت پاييز از هجوم دست باد                         كاش مثل پونه ها پر پر شويم


كاش وقتي چشم هايي ابريند                     به خود آييم و سپس كاري كنيم

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت18:3توسط ندا |

مثل همیشه داشتیم بازی می کردیم!!!!!!!!!!

آخ که من چقدر عاشق این بازیا بودم!!! (بماند که به قول بچه ها چقدرم جر زنی می کردم!)

قرار شد من چشم بذارم!!!!! (هیچ وقت چشم گذاشتنو دوست نداشتم، همیشه دوست داشتم قایم بشم و بیان پیدام کنن!)

ولی این بار مثل اینکه جدی بود! همه ی بچه ها بر علیه من دست به یکی کرده بودن!!! می خواستم زار بزنم ... جیغ بزنم ... اما

یه حس مبهمی می گفت که محکم باش ... استوار باش ... نشکن!

منم قبول کردم و چشم گذاشتم...

1...2...3...

_قبول نیست... خیلی تند تند می شماری!!!

(همینه که هست!)

خب!

1.......2.......3........4..........5..........(.......)..... 50 !اومدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همه جا رو گشتم! دیگه جایی نمونده بود که نگشته باشم!!!!!!! یه چشمم به گشتن بود و اون یکی چشمم به دیوار که کسی سک سک نکنه!

هیچ کس نبود!!!!!!! می خواستم زار بزنم که ... صدای بهترین همبازی و رفیقمو شنیدم!!

خوشحال شدم .... آرووووووم  آروووووووووم رفتم پشت دیوار!!!!

واااااااااااااااااااااای!! یعنی چی؟؟؟؟؟؟ قلبم داشت از قفسه در میومد... نفسام به شماره افتاده بود... چشام سو سو می زد و دستام یهو یخ کرد!!!

چی داشتم می دیدم؟؟؟؟؟؟

بهترین رفیق من ، کسی که تو یار کشی ها همیشه منو می کشید، اگه کسی باهام دعوا می کرد باهاش قهر می کرد نمی ذاشت کسی مو های منو بکشه، اون.... یه همبازیه دیگه پیدا کرده بود و با اون رفته بود سر یه بازیه دیگه!!!

اخمامو کردم تو هم.... اول خواستم برم جلو و هم بازیه جدیدشو هل بدم تا بیفته و بفهمه اونی که داره باهاش بازی می کنه، یه عمره که هم بازیه منه! اما نمیدونم چی شد که نرفتم..... یعنی یه حسی گفت که نرو!!!!!

حالا دیگه من بزرگ شدم و اونم بزرگ شده!!!!!!

خوشحالم که اون روز نرفتم و اونی رو که هم بازیه منو ازم گرفته بود ،هل بدم!!!! چون بی لیاقتی از هم بازیم بود، نه از اونی که ....

اونم مثل من فکر می کرده که یه هم بازیه ابدی و مهربون پیدا کرده!!!!!!!!!!!!!

الان که سالها از اون ماجرا می گذره، همبازیه دیرینه ی من هنوز عادتشو ترک نکرده و هر روز یا بهتر بگم ، هر ثانیه همبازی عوض می کنه و دل یکی رو میشکونه!

واقعا نمیدونم هدفش از این عوض کردن همبازی و تنوع طلبی چیه!! اما از این خوشحالم که همبازیمو خیلی زود شناختم وگر نه الان معلوم نبود چه حال و روزی داشتم!!!!!!!!!؟؟

 

 

 

با هر قدمم

بر روی برگهای باران خورده وخیس احساس بی تو بودن را بیشتر حس میکنم نبودنت سکوتی 

سهمگین را به ارمغان آورده است .تحمل نبودنت آسان نیست  چگونه ندیدنت را کلمات شیرینت را و آن نگاه زیبایت را میتوان بدوش کشید. 

چگونه لحظه های تنهایی را باور کنم بی تو بودن مرگیست جاودانه

حال که زمزمه جدائی را سر دادی بدان که حکم مرگم را نوشتی و

بیرحمانه بر مرگم نظاره گر بودی

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت12:41توسط ندا | |

 

 

روزي روزگاري در چزيره اي دور افتاده تمام احساسها كنارهم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند .

 خوشبختي . پولداري . عشق . دانايي . صبر . غم . ترس . و....... هر كدام به روش خود مي زيستند .
تا اينكه يه روز.....

 دانايي به همه گفت : هر چه زودتز اين جزيره را ترك كنين ؛ زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد .

 تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خونشون بيرون آوردند و تعميرش كردند و پش از عايق كاري و اصلاح پاروها ؛ آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند .

 روز حادثه كه رسيد همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پارو زنان جزيره رو ترك كردند .

 در اين ميان ؛؛عشق؛؛ هم سوار برقايقش بود ؛ اما به هنگام دور شدن از جزيره ؛ متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي يه كناز ساحل آمده يودند و ؛؛ وحشت ؛؛ را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار برقايق شود . ؛؛ عشق ؛؛ سريعا برگشت و قايقش را يه همه حيوانها و ؛؛ وحشت ؛؛ زنداني شده توسط آنها سپرد . آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي ؛؛ عشق ؛؛ نماند . قايق رفت و ؛؛ عشق ؛؛ در جزيره تنها ماند .

 جزيره لحظه يه لحظه بيشتر زير آب مي فت و ؛؛ عشق ؛؛ تا زير گردن درآب فرو رفته بود . او نمي ترسيد زيرا ؛؛ ترس؛؛ جزيره را ترك كرده بود . اما نياز به كمك داشت . فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست . اول كسي جوابش را نداد . درهمان نزديكيها ؛ قايق دوستش ؛؛ پولداري ؛؛ را ديد و گفت : ؛؛ پولداري ؛؛ عزيز يه من كمك كن .؛
 ؛؛ پولداري؛؛ گفت متاسفم قايق من پراز پول و شمش و طلاست و جاي خالي ندارد!!!
 ؛؛ عشق ؛؛ رو به سوي قايق ؛؛ غرور ؛؛ كرد و گقت : مرا نجات ميدهي ؟؟
 غرور پاسخ داد : هرگز تو خيسي و مرا خيس مي كني

؛؛ عشق ؛؛ رو به سوي ؛؛ غم ؛؛ كرد و گفت : اي ؛؛ غم ؛؛ عزيز مرا نجات بده .
 اما ؛؛ غم ؛؛ گفت : متاسفم عشق عزيز من اينقدر غمگينم كه يكي بايد بياد و خودمو نجات بده !!

 در اين بين ؛؛ خوشگذاراني ؛؛ و ؛؛ بيكاري ؛؛ از كنار عشق گذشتند ولي هرگز عشق از آنها كمك نخواست !
 از دور شهوت را ديد و به او گفت : ؛؛ شهوت ؛؛ عزيز مرا نجات ميدي ؟؟
 شهوت پاسخ داد : هرگز...برو به درك.......... سالها منتظر اين لحظه بودم كه بميري !... حالا بيام نجاتت بدم ؟؟؟!!!!!

 ؛؛عشق؛؛ كه نمي توانست نا اميد بشه رو يه سوي خدا كرد و گفت : خدايا ... منو نجات بده .
 ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد : نگران نباش من دارم به كمكت مي آيم .
 عشق آنقدر آب خورده بود كه ديگه نمي توانست روي آب خودش را نگه دارد و بيهوش شد .

 پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قايق دانايي يافت . آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر از همشه . جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي آمد زيرا امتحام نيت قلبي احساسها ديگه به پايان رسيده بود .

 ؛؛ عشق ؛؛ برخواست به دانايي سلام كرد و از او تشكر نمود .
 ؛؛ دانايي‌ ؛؛ پاسخ سلامش را داد و گفت : من شجاعتش را نداشتم كه به سمت تو بيايم . ؛؛شجاعت‌ ؛ هم كه قايقش دور از من يود نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند . پس مي بيني كه هيچكدام از ما تو را نجات نداديم ! يعني اتحاد لازم را بدون تو نداشتيم .؛؛ تو حكم فرمانده همه احساسها را داري ؛؛.

 ؛؛عشق؛؛ با تعجب گفت : پس اون صدا كي بود كه به من گفت براي نجات من مي آيد ؟؟؟؟
 دانايي گفت : اون زمان بود .

 ؛؛ عشق ؛؛ باتعجب گفت : زمان ؟؟!؟

 دانايي لبخندي زد و پاسغ داد : بله ؛ زمان ؛؛؛ چون اين فقط زمان است كه لياقتش را دارد تا بفهمد كه ........................                                  عشق چقدر بزرگ است

عشق آن نيست که يک دل به صد يار دهيد عشق آن است که صد دل به يک يار دهيد

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت12:33توسط ندا | |

 و عقل قاضی ، و عشق محكوم ....

 

 به دلیل تبعيد به دورترين نقطه مغز يعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودس كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد ؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: ديدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحيرم با وجودی كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكنی !؟ قلب ناليد و گفت: من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و

 

 

فقط با عشق ميتوانم يك قلبی واقعی باشم

 

كاش وقتي زندگي فرصت دهد                    گاهي از پروانه ها يادي كنيم


كاش بخشي از زمان خويش را                    وقف قسمت كردن شادي كنيم

كاش وقتي آسمان باراني است                   از زلال چشم هايش تر شويم


وقت پاييز از هجوم دست باد                         كاش مثل پونه ها پر پر شويم


كاش وقتي چشم هايي ابريند                     به خود آييم و سپس كاري كنيم

 

+نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت1:8توسط ندا | |

خدا رو مي خوام نه واسه اين كه ازش چيزي بخوام
خدارو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت
خدارو دوست دارم نه واسه زيبا و زشت
خدا رو ميخوام نه واسه اينكه باشم يا برم
خدا رو مي خوام نه واسه روزاي تلخ آخرم
خدا رو مي خوام نه واسه سكه و سكو يا مقام
خدا رو ميخوام كه فقط تو رو نگه داره برام
خدا رو دوست دارم چون تو رو به من داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقو تنها نمي زاره

+نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت1:4توسط ندا | |

    اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري رد ميشي بر ميگرده نگات ميكنه، بدون براش مهمي    اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي افتي برميگرده با عجله مياد به سمتت، بدون براش عزيزي    اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي برميگرده نگات ميكنه، بدون براش قشنگي

    اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه ميكني باهات اشك ميريزه، بدون دوستت داره     اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه حرف ميزني تركت ميكنه، بدون عاشقته...

تا ابد با تو خواهم ماند

محمد جان

+نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت0:12توسط ندا |

سنگ قبر من بنوسيد خسته بود .

                                        اهل زمين نبود.

                                    نمازش شکسته بود.

   بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود                         .

                           چشمان او که دائما از اشک شسته بود.

   بر سنگ قبر من بنويسيد                                 .

                   اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود .

           بر سنگ قبر من بنويسيد

کل عمر پشت دري که باز نمي شد مانده بود

+نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت0:1توسط ندا |

کبوتر گناه تو چیست؟ زلالی چشم هایت؟

 

.............................که اینک خیره به آنسوی قفس می نگرند.

 

کبوتر گناه تو چیست؟ زیبایی پرهایت؟

 

............................که اینک دانه به دانه بر کف قفس می ریزند.

 

کبوتر گناه تو چیست؟ صداقت قلب کوچکت؟

 

............................که اینک دیواره های زندان آن را در بر گرفته اند.

 

کبوتر گناه تو چیست؟

 

.................می دانی گناه تو چیست؟

 

...................................گناه تو همه خوبی های توست.

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت19:5توسط ندا | |

در انجماد لحظه ها

در ماورای ذهن خسته ام

بر گذشته های شیرین و تلخ خود

به تماشا نشسته ام

قصیده عشق و اندوه بی کرانش چیست؟

این سکوت زهرآگین از کجاست؟

ای بیگراته ی عشق

چشمان بی خوابم

روشنای مهتاب و ستارگان را بهانه کرده است

و تو داستان هزار افسانه را مانی

که در افکار گنگ من قصه هزار و یکشب را خوانی

و من لبریز از سکوتم

زیراکه در لحظه های سرودن ترانه ای جز در وصال یار بر لب نیاورم

آری ای دلبر رنا

بنگر که عاشقت در وفای عهد باقیست

+نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت18:34توسط ندا | |

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت14:53توسط ندا | |

 

فرزندم روزی که تو مرا در دوران پیری ببینی سعی کن صبور باشی و مرا درک کنی...

اگر من در هنگام خوردن غذا خود را کثیف کردم اگر نتوانستم خودم لباسهایم را

بپوشم  صبور باش.و زمانی را به خاطر بیاور که من ساعتها از عمر خود را صرف

آموزش همین موارد بای تو کردم.

اگر در هنگام صحبت با تو مطلبی را هزار بار تکرار میکنم حرفم را قطع نکن و به من

گوش بده...هنگامی که تو خردسال بودی من یک داستان را هزاران بار برای تو

میخواندم تا تو به خواب روی..

هنگامی که مایل به حمام رفتن نیستم مرا خجالت نده و به من غر نزن..

زمانی را به خاطر بیاور که من برای به حمام بردن تو هزار کلک و ترفند میزدم..

هنگامی ک ضعف مرا در استفاده از تکنولوژی جدید می بینی به من فرصت فراگیری

آن را بده و با لبخند تمسخرآمیز به من نگاه نکن...

من به تو چیزهای زیادی آموختم...چگونه بخوری..چگونه لباس بپوشی و چگونه با

زندگی مواجه شوی...

هنگامی که در زمان صحبت موضوع بحث را از یاد می برم به من فرصت کافی بده که

به یاد بیاورم در چه مورد بحث میکردیم و اگر نتوانستم به یاد بیاورم از من عصبانی نشو

مطمئن باش که آنچه برای من مهم است با تو بودن و با تو سخن گفتن است نه

موضوع بحث!

اگر مایل به غذا خوردن نبودم مرا مجبور نکن .به خوبی میدانم که چه وقت باید بخورم

هنگامی که پاهای خسته ام به من اجازه راه رفتن نمیدهد...دستانت را به من بده..

همانگونه که در کودکی اولین گامهایت را به کمک من برداشتی..

اگر روزی بتو گفتم که نمیخواهم زنده باشم و دوست دارم بمیرم عصبانی نشو .روزی خواهی فهمید

که چه میگویم..تو نباید از اینکه مرا در کنار خود میبینی احساس غم .خشم.ناراحتی

کنی.تو باید کنار من باشی و مرا درک کنی و یاری دهی همانگونه که من تو را یاری

دادم که زندگیت را آغاز کنی.مرا یاری کن در راه رفتن.مرا با عشق و صبوری یاری ده

که راه زندگیم را بپایان برسانم.من نیز پاداش تو را با لبخندی و عشقی که همواره

به تو داشته ام خواهم داد..دوستت دارم فرزند دلبندم....پدرتو

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت14:48توسط ندا | |

ديشب از بام جنون ديوانه اي افتاد و مرد           پيش چشم شمع ها پروانه اي افتاد و مرد

 

از لطافت ياد تو چون صبح گل ها خيس بود             شبنمي از پشت بام خانه اي افتاد و مرد

 

موي شبگوني كه چنگش ميزدي شب تا سحر         از سپيدي لا به لاي شانه اي افتاد و مرد

 

ازدياد پنجره جان قناري را گرفت                 در قفس از نغمه ي مستانه اي افتاد و مرد

 

اين كلاغ قصه را هرگز تو هم نشنيده اي           تا خودش هم قصه شد افسانه اي افتاد و مرد

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت14:32توسط ندا | |

بگم که قول مي دم تا هميشه باهات باشم

اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم

اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي

اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي

اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم

اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم

اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني

اگه بگم بال مني لحظه ي پرواز مني

ميشي برام ماه شباي بي سحر؟

ميشي برام ستاره ي راه سفر؟

ولي بدون هرجا باشي يا نباشي مال مني

بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت17:53توسط ندا | |

وقتی خدا مادران را می آقرید در روز ششم تا دیر وقت کار می کرد .فرشته ای اومد و پرسید:چرااینقدر روی این یکی وقت می گذاری ؟ و خدا پا سخ داد:می دونی چه خصوصیاتی در نظر گرفتم تا دزستش کنم؟باید بتونه هم زمان چند بچه رو در آغوش بگیره .وبا بوسه ای همه زخم ها رو تا دل شکسته را شفا بده .وقتی بیمار میشه خودش میتونه خودش رو معالجه کنه .میتونه اندازه چند نفر کار کنه.فرشته نزدیکترآمد و دستی به آن کشید و گفت این که خیلی لطیف هست .خدا جواب داد بله لطیفه ولی خیلی قوی درستش کردم .نمی تونی تصور کنی چه چیزهای رو میتونه تحمل کنه و بر چه مشکلاتی پیروز میشه.فرشته گفت میتونه فکر کنه؟خدا پاسخ داد:نه تنها میتونه فکر کنه بلکه  استلال و بحث هم میکنه.فرشته گونه رن را لمس کرد:خدا فکر میکنم بار مسئولیت زیادی بهش دادی سوراخ شده و داره چکه میکنه!.خدا گفت این چکه نیست .این اشکه.فرشته پرسید به چه دردی میخوره؟اشکها روش او هستند تا غمهایش "تردید هایش"عشقش"تنهائیش"رنجش وغرورش را بیان کند.فرشته هیجان زده گفت :خداوندا تو نابغه ای فکر تمام چیز های خارق العاه رو برای ساختن مادر ها کرده ای:

و خدا با افسوس گفت فقط یک چیز خوب نیست "خودش فراموش میکنه که چقدر با ارزشه

+نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت21:2توسط ندا | |

روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت


زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم


آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

خون از چشمانش سراریز شده بود.

تخم یکی از چشمانش در همان دستی بود که تا چند لحظه پیش به شانه اش وصل بود

 ولی اکنون در کنار همای پایی افتاده بود که زیر ریل راه آهن در کنار نیم رخ

صورتی که نیمش خون شده بود قرار داشت.

با ناله برخواسته بود و می گفت:

لبهایم کجاست تا بر مرگ بوسه زنم


 

+نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت15:25توسط ندا | |

 

چه کردی با من؟

 

میخواهم بنویسم ....اما از چه؟

وجودم ملتهم در انتظار گذشت لحظه هاست

اما برای شنیدن چه کلامی ؟

می خواهم بنویسم.........

از تو.....

از این نیامدن و قصد رفتن کردن.....

می خواهم بنویسم اما دستهایم می لرزد......

چه کردی با من ؟

چه خواستم زو تو که دریغ می کنی؟چه خواستی که نکردم؟

غم نبودت به جانم نیشتر میزند اما درمانی نیست که به مقا بلش روم

آخر تو تنها امیدم بودی تنها دعای شبانه ام

می خواهم بنویسم....

از چشمانی خیس و دلی به اندوه نشسته از آرزوهای ودعاهای بیهوده

هنوز دستانم می لرزد اما باز هم می خواهم عقده نشکسته ی دل را با نوشتن باز کنم

نمی نویسم چگونه می پرستمت.....

می نویسم که من همان جزیره متروک بودم....

ای که بی من قصد رفتن می کنی....

می خواهم بنویسم اما چه سود؟ تو که نخوانده دورش می اندازی..

چه سود از نوشتن وقتی گریه هایم نتوانست تو را از رفتن باز دارد

دیگر نمی خواهم بنویسم....

دیگر نمی خواهم بنویسم چه قول ها دادی و چه قسمها خوردی..

نمی خواهم بنویسم که می توانی فراموشم کنی....

اما نا نوشته می دانی که هرگز فراموشت نخواهم کرد

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت1:18توسط ندا | |

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت15:3توسط ندا | |

به هیچ کس اعتماد نکن دخترک

 
به هیچ کس راز دل نگو دخترک


به هیچ کس نگو که دل بسته ام به تو


به هیچ کس نگو که عاشقش شدی


نه، نه ،نگو


نه، نه، به هیچ کس اعتماد نکن


به هیچ کس نگو که یک شبی کنار پنجره گریه کردی از خاطرش


به هیچ کس نگو که از دیدنش سرعت قلبت از ثانیه جلو می زند


به هیچ کس نگو که روزها گذشت و پیر شدی در انتظار دیدنش


به هیچ کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره دیدنش


به هیچ کس نگو حتی کسی که چتر شد زیر باران برای تو


به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت عاشقت شده است


به هیچ کس نگو حتی کسی که نیمه شب برای تو شعر گفته است


به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت از بی اعتناییت دلم شکسته است

 
شک نکن او روزی با تمام عشق رها می کند تو را


نه نه کسی به احساس پاک تو که مثل یک گل شکفته است توجهی نمی کند


آری گل تازه شگفته ات به دست عابران چیده می شود

 
یا که زیر پایشان مثل یک علف لهیده می شود


دیدی که گفتم به هیچ کس اعتماد نکن


پس اگر اعتماد کردی و عاشقش شدی و قلب تو شکست گلایه ای نکن

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت12:25توسط ندا | |