|
تارا تو مٌردی اینو نوشتم که خودم هم باورم بشه که تارا مرد آخه من فکر می کردم تارا اگه هم بمیره تو یاد یکی زندس. اینم واسه تارا کافیه ولی خیال تارا خام بود علت مرگ تارا هم نا معلوم گناهشم انقدر کوچیکه که اگه با کسی در میون بزاره بهش بخندند
كاش وقتي زندگي فرصت دهد گاهي از پروانه ها يادي كنيم
آخ که من چقدر عاشق این بازیا بودم!!! (بماند که به قول بچه ها چقدرم جر زنی می کردم!) قرار شد من چشم بذارم!!!!! (هیچ وقت چشم گذاشتنو دوست نداشتم، همیشه دوست داشتم قایم بشم و بیان پیدام کنن!) ولی این بار مثل اینکه جدی بود! همه ی بچه ها بر علیه من دست به یکی کرده بودن!!! می خواستم زار بزنم ... جیغ بزنم ... اما یه حس مبهمی می گفت که محکم باش ... استوار باش ... نشکن! منم قبول کردم و چشم گذاشتم... 1...2...3... _قبول نیست... خیلی تند تند می شماری!!! (همینه که هست!) خب! 1.......2.......3........4..........5..........(.......)..... 50 !اومدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! همه جا رو گشتم! دیگه جایی نمونده بود که نگشته باشم!!!!!!! یه چشمم به گشتن بود و اون یکی چشمم به دیوار که کسی سک سک نکنه! هیچ کس نبود!!!!!!! می خواستم زار بزنم که ... صدای بهترین همبازی و رفیقمو شنیدم!! خوشحال شدم .... آرووووووم آروووووووووم رفتم پشت دیوار!!!! واااااااااااااااااااااای!! یعنی چی؟؟؟؟؟؟ قلبم داشت از قفسه در میومد... نفسام به شماره افتاده بود... چشام سو سو می زد و دستام یهو یخ کرد!!! چی داشتم می دیدم؟؟؟؟؟؟ بهترین رفیق من ، کسی که تو یار کشی ها همیشه منو می کشید، اگه کسی باهام دعوا می کرد باهاش قهر می کرد نمی ذاشت کسی مو های منو بکشه، اون.... یه همبازیه دیگه پیدا کرده بود و با اون رفته بود سر یه بازیه دیگه!!! اخمامو کردم تو هم.... اول خواستم برم جلو و هم بازیه جدیدشو هل بدم تا بیفته و بفهمه اونی که داره باهاش بازی می کنه، یه عمره که هم بازیه منه! اما نمیدونم چی شد که نرفتم..... یعنی یه حسی گفت که نرو!!!!! حالا دیگه من بزرگ شدم و اونم بزرگ شده!!!!!! خوشحالم که اون روز نرفتم و اونی رو که هم بازیه منو ازم گرفته بود ،هل بدم!!!! چون بی لیاقتی از هم بازیم بود، نه از اونی که .... اونم مثل من فکر می کرده که یه هم بازیه ابدی و مهربون پیدا کرده!!!!!!!!!!!!! الان که سالها از اون ماجرا می گذره، همبازیه دیرینه ی من هنوز عادتشو ترک نکرده و هر روز یا بهتر بگم ، هر ثانیه همبازی عوض می کنه و دل یکی رو میشکونه! واقعا نمیدونم هدفش از این عوض کردن همبازی و تنوع طلبی چیه!! اما از این خوشحالم که همبازیمو خیلی زود شناختم وگر نه الان معلوم نبود چه حال و روزی داشتم!!!!!!!!!؟؟ بر روی برگهای باران خورده وخیس احساس بی تو بودن را بیشتر حس میکنم نبودنت سکوتی سهمگین را به ارمغان آورده است .تحمل نبودنت آسان نیست چگونه ندیدنت را کلمات شیرینت را و آن نگاه زیبایت را میتوان بدوش کشید. چگونه لحظه های تنهایی را باور کنم بی تو بودن مرگیست جاودانه حال که زمزمه جدائی را سر دادی بدان که حکم مرگم را نوشتی و بیرحمانه بر مرگم نظاره گر بودی
جزيره لحظه يه لحظه بيشتر زير آب مي فت و ؛؛ عشق ؛؛ تا زير گردن درآب فرو رفته بود . ؛؛ عشق ؛؛ برخواست به دانايي سلام كرد و از او تشكر نمود . ؛؛عشق؛؛ با تعجب گفت : پس اون صدا كي بود كه به من گفت براي نجات من مي آيد ؟؟؟؟ دانايي لبخندي زد و پاسغ داد : بله ؛ زمان ؛؛؛ چون اين فقط زمان است كه لياقتش را دارد تا بفهمد كه ........................ عشق آن نيست که يک دل به صد يار دهيد عشق آن است که صد دل به يک يار دهيد
به دلیل تبعيد به دورترين نقطه مغز يعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودس كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد ؟ همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: ديدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحيرم با وجودی كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكنی !؟ قلب ناليد و گفت: من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلبی واقعی باشم
كاش وقتي زندگي فرصت دهد گاهي از پروانه ها يادي كنيم
اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري رد ميشي بر ميگرده نگات ميكنه، بدون براش مهمي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه ميكني باهات اشك ميريزه، بدون دوستت داره محمد جان
در انجماد لحظه ها در ماورای ذهن خسته ام بر گذشته های شیرین و تلخ خود به تماشا نشسته ام قصیده عشق و اندوه بی کرانش چیست؟ این سکوت زهرآگین از کجاست؟ ای بیگراته ی عشق چشمان بی خوابم روشنای مهتاب و ستارگان را بهانه کرده است و تو داستان هزار افسانه را مانی که در افکار گنگ من قصه هزار و یکشب را خوانی و من لبریز از سکوتم زیراکه در لحظه های سرودن ترانه ای جز در وصال یار بر لب نیاورم آری ای دلبر رنا بنگر که عاشقت در وفای عهد باقیست
فرزندم روزی که تو مرا در دوران پیری ببینی سعی کن صبور باشی و مرا درک کنی...
اگر من در هنگام خوردن غذا خود را کثیف کردم اگر نتوانستم خودم لباسهایم را بپوشم صبور باش.و زمانی را به خاطر بیاور که من ساعتها از عمر خود را صرف آموزش همین موارد بای تو کردم. اگر در هنگام صحبت با تو مطلبی را هزار بار تکرار میکنم حرفم را قطع نکن و به من گوش بده...هنگامی که تو خردسال بودی من یک داستان را هزاران بار برای تو میخواندم تا تو به خواب روی.. هنگامی که مایل به حمام رفتن نیستم مرا خجالت نده و به من غر نزن.. زمانی را به خاطر بیاور که من برای به حمام بردن تو هزار کلک و ترفند میزدم.. هنگامی ک ضعف مرا در استفاده از تکنولوژی جدید می بینی به من فرصت فراگیری آن را بده و با لبخند تمسخرآمیز به من نگاه نکن... من به تو چیزهای زیادی آموختم...چگونه بخوری..چگونه لباس بپوشی و چگونه با زندگی مواجه شوی... هنگامی که در زمان صحبت موضوع بحث را از یاد می برم به من فرصت کافی بده که به یاد بیاورم در چه مورد بحث میکردیم و اگر نتوانستم به یاد بیاورم از من عصبانی نشو مطمئن باش که آنچه برای من مهم است با تو بودن و با تو سخن گفتن است نه موضوع بحث! اگر مایل به غذا خوردن نبودم مرا مجبور نکن .به خوبی میدانم که چه وقت باید بخورم هنگامی که پاهای خسته ام به من اجازه راه رفتن نمیدهد...دستانت را به من بده.. همانگونه که در کودکی اولین گامهایت را به کمک من برداشتی.. اگر روزی بتو گفتم که نمیخواهم زنده باشم و دوست دارم بمیرم عصبانی نشو .روزی خواهی فهمید که چه میگویم..تو نباید از اینکه مرا در کنار خود میبینی احساس غم .خشم.ناراحتی کنی.تو باید کنار من باشی و مرا درک کنی و یاری دهی همانگونه که من تو را یاری دادم که زندگیت را آغاز کنی.مرا یاری کن در راه رفتن.مرا با عشق و صبوری یاری ده که راه زندگیم را بپایان برسانم.من نیز پاداش تو را با لبخندی و عشقی که همواره به تو داشته ام خواهم داد..دوستت دارم فرزند دلبندم....پدرتو
ديشب از بام جنون ديوانه اي افتاد و مرد پيش چشم شمع ها پروانه اي افتاد و مرد از لطافت ياد تو چون صبح گل ها خيس بود شبنمي از پشت بام خانه اي افتاد و مرد موي شبگوني كه چنگش ميزدي شب تا سحر از سپيدي لا به لاي شانه اي افتاد و مرد ازدياد پنجره جان قناري را گرفت در قفس از نغمه ي مستانه اي افتاد و مرد اين كلاغ قصه را هرگز تو هم نشنيده اي تا خودش هم قصه شد افسانه اي افتاد و مرد
اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني اگه بگم بال مني لحظه ي پرواز مني ميشي برام ستاره ي راه سفر؟ ولي بدون هرجا باشي يا نباشي مال مني
وقتی خدا مادران را می آقرید در روز ششم تا دیر وقت کار می کرد .فرشته ای اومد و پرسید:چرااینقدر روی این یکی وقت می گذاری ؟ و خدا پا سخ داد:می دونی چه خصوصیاتی در نظر گرفتم تا دزستش کنم؟باید بتونه هم زمان چند بچه رو در آغوش بگیره .وبا بوسه ای همه زخم ها رو تا دل شکسته را شفا بده .وقتی بیمار میشه خودش میتونه خودش رو معالجه کنه .میتونه اندازه چند نفر کار کنه.فرشته نزدیکترآمد و دستی به آن کشید و گفت این که خیلی لطیف هست .خدا جواب داد بله لطیفه ولی خیلی قوی درستش کردم .نمی تونی تصور کنی چه چیزهای رو میتونه تحمل کنه و بر چه مشکلاتی پیروز میشه.فرشته گفت میتونه فکر کنه؟خدا پاسخ داد:نه تنها میتونه فکر کنه بلکه استلال و بحث هم میکنه.فرشته گونه رن را لمس کرد:خدا فکر میکنم بار مسئولیت زیادی بهش دادی سوراخ شده و داره چکه میکنه!.خدا گفت این چکه نیست .این اشکه.فرشته پرسید به چه دردی میخوره؟اشکها روش او هستند تا غمهایش "تردید هایش"عشقش"تنهائیش"رنجش وغرورش را بیان کند.فرشته هیجان زده گفت :خداوندا تو نابغه ای فکر تمام چیز های خارق العاه رو برای ساختن مادر ها کرده ای: و خدا با افسوس گفت فقط یک چیز خوب نیست "خودش فراموش میکنه که چقدر با ارزشه
روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت خون از چشمانش سراریز شده بود. ولی اکنون در کنار همای پایی افتاده بود که زیر ریل راه آهن در کنار نیم رخ صورتی که نیمش خون شده بود قرار داشت.
چه کردی با من؟ اما برای شنیدن چه کلامی ؟ از تو..... می خواهم بنویسم اما دستهایم می لرزد...... چه خواستم زو تو که دریغ می کنی؟چه خواستی که نکردم؟ آخر تو تنها امیدم بودی تنها دعای شبانه ام از چشمانی خیس و دلی به اندوه نشسته از آرزوهای ودعاهای بیهوده نمی نویسم چگونه می پرستمت..... ای که بی من قصد رفتن می کنی.... چه سود از نوشتن وقتی گریه هایم نتوانست تو را از رفتن باز دارد نمی خواهم بنویسم که می توانی فراموشم کنی....
|